|
وقتی کودک بودم دلم می خواست دنیا را عوض كنم ؛ بزرگتر که شدم گفتم: دنيا بزرگ است ،کشورم را تغيير می دهم ؛ در نوجوانی گفتم: کشور خيلی بزرگ است،بهتر است شهرم را دگرگون سازم ؛ جوان که شدم گفتم:شهرهم خيلی بزرگ است،محله خود را تغيير می دهم ؛ به ميانسالی که رسيدم گفتم:از خانواده ام شروع می کنم ؛ در اين لحظه آخر عمر می بينم که بايد از خودم شروع کنم ؛ اگرتغيير را از خودم شروع کرده بودم ،خانواده ام ،محله ام ،شهرم ،کشورم ، و جهان را [به قدر توانم] تغيير می دادم... + نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 4:16 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد ان دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در اورد دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت . از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود....
+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 11:3 قبل از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
بوديم و کس قدر ندانست که بوديم باشد که نباشيم و بدانند بوديم + نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 11:2 قبل از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
|
| ||||||||