|
فراموشي چرا از ياد رفته اند ياد ها ياري دوستان و رفيقان مهر را زيبايي عشق و مهرباني دل فراموش شد فراموشي ياد ماند نفرت ديوارها شهر ايمان بدون دروازه همدلي کوچک خواندن بعضي بزرگ ها چرا روح را با سنگ جسم را با فرياد مي صدائيد چرا او را اين و اين را ايشان کمک را بي تو من را به ما مي ستايند و مي خندند راستي تو مي گفتي چرا منم کاشکي تورا ما مي توانستم دستم با قلبم روحت با وجودم کنارت را کنارم
پايان
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385 8:4 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385 2:17 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
|
| ||||||||